تبليغاتX
نوشدارو

امروز دیگه مطمئن شدم فردا قراره اتفاقاتی بیفته.

از صبح بیشتر عزیزها و دوستام بهم زنگ زدن و تنها نیستم !

فردا نی نی کوچولوم میاد و نمی دونم از اومدن اون شاد باشم یا غصه ی ۳ شب دوری از دخترکم روبخورم.فقط من می دونم چه جوری براش آشپزی کنم.چه جوری باهاش بازی کنم .چه لباسی تنش بپوشونم ... و ۳ روز برای هردومون طولانیه...

این روز ها و بحصوص امروز سنگینم.انگار یه وزنه ی ۱۰۰ کیلویی بهم آویزونه.حتی نمی تونم خم بشم و از رو زمین چیزی رو بردارم.دلتنگمو نگران...

مامان خیلی کمک می کنه و من بیشتر احساس بی مصرف بودن میکنم..

 

شرایط کلی با ۴ سال پیش که دخترک میومد فرق داره.خیلی شرایط بهتر و بعضی هاش هم بد تر شده !

سنم بیشتر شده.مسئولیت هام  بیشتر. اون سال ها تنها تر بودم ولی هر دو کنار هم بودیم و غرق شعف و شوری وصف نا پذیر برای اومدن خانومی...

الان رفتم و سری به یه وبلاگ زدم و کمی دلم گرفت.بعضی زندگیها چه شیرینه و شاید راوی اونو قشنگ تعریف میکنه.آرزو کردم کاش بعضی چیز ها اصلا نبودو بعضی بود ...

فعلا منم  و این هورمون ها که بی امان از چشمم جاری اند و ای کاش...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 1:27  توسط کانی  | 

داره جدی میشه...

داره میاد...

هفته ی دیگه  ٬ این وقتا چهار نفریم...

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 1:24  توسط کانی  |