امروز دیگه مطمئن شدم فردا قراره اتفاقاتی بیفته.
از صبح بیشتر عزیزها و دوستام بهم زنگ زدن و تنها نیستم !
فردا نی نی کوچولوم میاد و نمی دونم از اومدن اون شاد باشم یا غصه ی ۳ شب دوری از دخترکم روبخورم.فقط من می دونم چه جوری براش آشپزی کنم.چه جوری باهاش بازی کنم .چه لباسی تنش بپوشونم ... و ۳ روز برای هردومون طولانیه...
این روز ها و بحصوص امروز سنگینم.انگار یه وزنه ی ۱۰۰ کیلویی بهم آویزونه.حتی نمی تونم خم بشم و از رو زمین چیزی رو بردارم.دلتنگمو نگران...
مامان خیلی کمک می کنه و من بیشتر احساس بی مصرف بودن میکنم..
شرایط کلی با ۴ سال پیش که دخترک میومد فرق داره.خیلی شرایط بهتر و بعضی هاش هم بد تر شده !
سنم بیشتر شده.مسئولیت هام بیشتر. اون سال ها تنها تر بودم ولی هر دو کنار هم بودیم و غرق شعف و شوری وصف نا پذیر برای اومدن خانومی...
الان رفتم و سری به یه وبلاگ زدم و کمی دلم گرفت.بعضی زندگیها چه شیرینه و شاید راوی اونو قشنگ تعریف میکنه.آرزو کردم کاش بعضی چیز ها اصلا نبودو بعضی بود ...
فعلا منم و این هورمون ها که بی امان از چشمم جاری اند و ای کاش...
داره میاد...
هفته ی دیگه ٬ این وقتا چهار نفریم...