آخرین روزهائیه که سه نفریم...آخرین روزهائیه که می تونم بدون دغدغه دخترکم رو بغل کنم و تن و موهاش رو بو کنم.
از طرفی یه موجود کوچولوی دیگه تو شکمم مثل یه ماهی شناوره...حرکات قشنگش منو غرق احساس ناب مادری می کنه...و بگوشم می رسونه که چیزی نمونده ٬منم دارم میام...منم هستم...
و این تغییر بزرگ گاهی منو بالا می بره...و گاه محکم زمینم می زنه...
و همیشه از تغییر واهمه داشتم
و همیشه از موندن بیزار بودم
و ... هم می ترسم و هم خوشحالم...