تبليغاتX
نوشدارو
- گوشواره هاش رو که عوض کردم شادیش وصف ناپذیر بود...تا شب گفت و خندید و مزه ریخت و بازیگوشی کرد...صبح هم به عشق گوشواره هاش از خواب بیدار شد و اولین حرفی که زد این بود که: این گوشواره هیچوقت از گوشم نمی افته؟منم پا به پاش ذوق میکنم...

- روزی ده بار ازم میپرسه : مامان الان ماه جولایه؟ میگم نه ! پس چرا جولای اینقدر دیر میاد؟گاهی هم گریه میکنه که میخوام الان جولای بشه... برای تولدش نقشه ها کشیده.

- هفته ی دیگه جشن فارغ التحصیلی داره و برنامه دارن.بیصبرانه منتظر اجراشون هستم...

- برای روز پدر کاردستی درست کرده.بهش گفتم تا یکشنبه قایمش کنیم بابا نبینه.تا باباش از در رسید داد زد بابا بیا اون کاردستی رو که برای روز پدر درست کردم و قایمش کردیم رو بهت نشون بدم...یادم باشه باهاش راز دل رو نگم که دو دقیقه بعد برباده...

- مامان خوشحاله و زیر زیرکی نگاه کردنش احساس دل انگیزی به من میده...انگار سالها آرزو داشتم اینجوری ببینمش ...همون مامان آروم و صبور...

- تولد امسال هم رسید و من هم مثل همیشه نگران گذر عمری هستم که آگاهانه دارم هدرش میدم !ولی امسال بیشتر از سال های قبل چون مسئولیتم بیشتر شده و خواهد شد.

- بهم زنگ زد و گفت  پیشاپیش تولدت مبارک .هیچ میدونی امسال روز تولدت مصادفه با " روز  گل !!!".شنیدن این حرف واون هم از یک عزیز که همیشه از محبتش سیراب میشم دنیایی بود...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 19:52  توسط کانی  | 

- صدای قلب کوچولوش رو که شنیدم تمام وجودم رو خوشحالی گرفت...سریع و بی وقفه مثل یه گنجشک :    تا تاپ...تا تاپ... و دوباره از اینکه مادر می شم به خودم بالیدم .

- دخترکم کم کم باور کرده که یکی دیگه تو راهه.گاهی نی نی رو ناز می کنه و گاهی می بوسدش...هر چند من هنوز ناباوری رو تو چشمای قشنگش می بینم...هنوز به اندازه ی کافی وقت هست...

- دوباره پیداش شد...درست زمانی که حالم بهتر شده بود و داشتم نرمال می شدم...دوباره محکوم شدم به گنا هان نکرده و باز هم متهم شدم به بودن!...تو این وقت ها فقط دخترکم و باباش رو بغل می گیرم و می فهمم که دیگه من مال اونام ...و نمی خوام خورد بشم و ...باید محوش کنم...باید...حالا که زنده ام می خوام زندگی کنم...

- بهم میگه آروم باش...بهش فکر نکن.حالا ما سه تاییم.با هم و کنار هم...تو هیچ گناهی نداری...من و تو و دخترک خونه یی داریم پر از عشق...پر از لطف...فراموش کن ...آروم می شم ...باز خواب می بینم...کابوس...از خواب می پرم...هوا کم کم روشن می شه و من هنوز بیدارم...و قلبم از اضطراب مثل گنجشک می زنه... 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 10:17  توسط کانی  |