تبليغاتX
نوشدارو
عزیزم داره میاد...

یادش به خیر با خواهرم همیشه میخوندیم:

                     واسه مام یه روزی مرغک شانس میخونه...

یعنی بالاخره این مرغک به یاد ما هم افتاد؟؟؟

خیلی خوشحالم.خوابهایی برای این روزها دیده بودم...سه روز دیگه هم میگذره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 7:57  توسط کانی  | 

دوباره رنگ و مزه و بو و ...

خدای من این چرخه می چرخه. تکراری و تغییر چندانی نمیشه توش ایجاد کرد یا حد اقل من نمی تونم.

هیکلم بزرگتر از شکمم شده.اینم تکراریه.نه تنها تو من بلکه تو اطرافیانم هم !

همه ی تنم میخاره.شاید حساسیته و شاید هم مال این دوره س !هنوز خیلی راه دارم ولی این بار کم طاقتم.انگار دیگه اثری از صبر توم نمونده.روز ها دیر میگذره...این همه روز و شب و هنوز هم اردیبهشت؟ اونم اول هاش.

خانمه بچه ش گم میشه  ٬ من زار میزنم.اون یکی برنده ی جایزه شده و از شادی اشک میریزه ٬ منم زار میزنم.فلانی ساز میزنه من اشک میریزم و خلاصه منتظر بهانه هستم.این روز های سخت و خوب و پر خاطره و شیرین و تکرار نشدنی و تلخ  برای خودشون روزهایی اند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:17  توسط کانی  | 

بهار از پنجره ی ما:

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 21:35  توسط کانی  |