یادش به خیر با خواهرم همیشه میخوندیم:
واسه مام یه روزی مرغک شانس میخونه...
یعنی بالاخره این مرغک به یاد ما هم افتاد؟؟؟
خیلی خوشحالم.خوابهایی برای این روزها دیده بودم...سه روز دیگه هم میگذره.
خدای من این چرخه می چرخه. تکراری و تغییر چندانی نمیشه توش ایجاد کرد یا حد اقل من نمی تونم.
هیکلم بزرگتر از شکمم شده.اینم تکراریه.نه تنها تو من بلکه تو اطرافیانم هم !
همه ی تنم میخاره.شاید حساسیته و شاید هم مال این دوره س !هنوز خیلی راه دارم ولی این بار کم طاقتم.انگار دیگه اثری از صبر توم نمونده.روز ها دیر میگذره...این همه روز و شب و هنوز هم اردیبهشت؟ اونم اول هاش.
خانمه بچه ش گم میشه ٬ من زار میزنم.اون یکی برنده ی جایزه شده و از شادی اشک میریزه ٬ منم زار میزنم.فلانی ساز میزنه من اشک میریزم و خلاصه منتظر بهانه هستم.این روز های سخت و خوب و پر خاطره و شیرین و تکرار نشدنی و تلخ برای خودشون روزهایی اند...

