همه جا رو برگای پاییزی پوشونده بود.تصاویر مثل عکس ٬ شاید هم صحنه های یه فیلم بی صدا بودن.
مریوان بودیم...شاید تو پارک نزدیک زری وار ...برگهای نارنجی و موهای بلند و خرمایی خواهرم...
لباس کردی کرم یا شاید نارنجی نرگس و تصویر دایه...جوان تر ولی مهربان...
منم دارم پرواز میکنم.مثل یه پرنده توی برگا...فضا حزن انگیزه...ولی همه جوانند و سرحال...
بازم چند وقته خیلی خواب میبینم.تو بیشترشون پا میزنم و بعد از زمین بلند می شم و پرواز میکنم.
کاش می شد حافظه م رو پاک میکردم...
کمی به زمین و زمان قر زدم و کمی از کم شانسی و بدشانسی ها نالیدم...ولی
می بینم همیشه سیر و سرکه رو قاطی میکنم و به هم می زنم.الان برای من روز های قشنگیه.پر از زندگی ٬ انتظار و عاطفه.این آرامش رو که میتونم نثار اطرافیانم کنم دارم هدر میدم ...چسبیدم به روزگار و شانس و این چرت و پرت ها که خیلی ها دارن و نمی بینن . خیلی ها می تونن بسازنش و نمی سازن .خیلی ها فقط میکشن و میشکننش.
نه.نمیخوام . خسته م! لااقل من یکی دیگه نیستم ...
بد نگوئیم به مهتاب اگر تب داریم!!!
داره هر روز دور می شه و دور تر.انگار هیچوقت نزدیک نبوده.
فرسنگ ها دوری و فرسنگ ها فا صله. شاید باورش شده که دست نیافتنیه و دست نیافتنی اند.
سردشه. این زمستون تمام شدنی نیست.تا آفتاب میاد ٬ ابر ها هم می رسن.
لغاتی در هم تو سرش منعکس می شه.ولی نا مفهوم ٬شاید هم بی معنی.
دیگه فهمیده حرفا فقط حرفن ! این زمستون تمامی نداره...
ببینم چی میشه.
حرف دیگه یی برای گفتن نیست..
صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
ببخش و فراموش کن ...
... Forgive and Forget