-توی این مملکت هم کار پیدا کردن شاهکاره.بعدش مصاحبه و مصاحبه.سوالهایی که جواب های مشخصی داره و تو هر جایی که مصاحبه بشی شکلهای مختلف همون سوال ها رو باید جواب بدی.دیروز کلی خندیدیم چون چند تا از سوالها رو به فارسی ترجمه کردم و بنظرم مسخره اومدن و تصور کردم تو ایران اگه همچین سوالهایی رو بپرسن چی میشه...به هر حال منتظر مصاحبه ی سوم هستم.و کمی دلهره دارم...
-آخر هفته رفتیم کمپینگ.خیلی خوب بود.محیط باز مغزم رو استراحت داد و کلی تر و تازه شدم.
-بعد از ۴.۵ سال زندگی توی این مملکت غریب برای ۴ روز از هم دور شدیم.انگار که یه قسمت از وجودم گم شده و به این نتیجه رسیدم که عشق میتونه بعد از سال های سال به همون شدت وجود داشته باشه.شاید کمی شکلش عوض میشه.
-دخترکم خیلی لوس شده.دیگه از پسش بر نمیام...۳ سالگی اینجوریه پس ۱۳ سالگی چی میشه؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!
شب با تمام توش و توان و صلابتش
بر سرزمین تب زده آویخت
دیدم
سیماب صبحگاهی
از سربلندترین کوهها
فرو می ریخت
گفتم:
امید من !
برخیز و خواب را...
برخیز و باز روشنی آفتاب را...