...در تمام لحظاتی که در تب می سوخت فقط آرزو داشتم ای کاش همه ی این ناخوشیها رو من میگرفتم و اون سالم بود. خلاصه سخت بود.تازه داشت آبی زیر پوستش می رفت که دوباره آب شد و باربی وار٬ کشیده و لاغر شده.
ـ دارم یه رمان می خونم.شیرجه رفتم توش...نویسنده ش نسبت به زمان و دوره یی که این کتابو نوشته٬ قلم خوبی داشته .موضوع داستان رو خوب پرورانده ولی نقص هایی هم داره.اما از همه مهمتر داستان قصه س که تا ته دلم رو سوزونده.و با تمام وجود لمسش میکنم. و همین باعث میشه در حال خوندن بعضی قسمتاش یهو بزنم زیر گریه و شبا کابوسشو ببینم.
راستی تا حالا فکر کردین بیگناه ٬ در آتش کس دیگری سوختن چه دردیه.
ـ هنوز منتظرم بلکه برسه و سستیهام رو بشورم و راه بیفتم.امیدوارم وقتی برسه که نوشداروی بعد از مرگ سهراب نباشه !!!!
هر روز پا میشم با خودم میگم امروز تمیز کاری میکنم.جارو میزنم. کتاب میخونم. بیرون میرم ...ولی تا چشم باز میکنم عصره و هیچکدومشون انجام نشده...کرخم...سست و بی اراده.
امروز صبح بازم همون تصمیم های تکراری رو گرفتم.سوی امیدی توی دلمه.شاید همه چی درست شه...شاید جارو زدم. کتاب قطور و کسل کننده م رو باز دستم گرفتم.هر جمله ش رو باید دو سه بار بخونم اونم انگلیسی ! شاید امتحان دادم و شاید قبول هم شدم...
کور سویی داره چشمک میزنه.شاید دوباره آروم بخوابم. شاید دیگه کابوس نبینم.شاید باز چشمام مهربون بشن...
شاید... دوباره بخندم...