تبليغاتX
نوشدارو
ـ بعد از یک هفته مریضی دخترکم حالش خوب شده و امروز تونست کمی غذا بخوره.

...در تمام لحظاتی که در تب می سوخت  فقط آرزو داشتم ای کاش همه ی این ناخوشیها رو من میگرفتم و اون سالم بود. خلاصه سخت بود.تازه داشت آبی زیر پوستش می رفت که دوباره آب شد و باربی وار٬  کشیده و لاغر شده.

ـ دارم یه رمان می خونم.شیرجه رفتم توش...نویسنده ش نسبت به زمان و دوره یی که این کتابو نوشته٬ قلم خوبی داشته .موضوع داستان رو خوب پرورانده ولی نقص هایی هم داره.اما از همه مهمتر داستان قصه س که تا ته دلم رو سوزونده.و با تمام وجود لمسش میکنم. و همین باعث میشه در حال خوندن بعضی قسمتاش یهو بزنم زیر گریه و شبا کابوسشو ببینم.

راستی تا حالا فکر کردین بیگناه ٬ در آتش کس دیگری سوختن چه دردیه.

ـ هنوز منتظرم بلکه برسه و سستیهام رو بشورم و راه بیفتم.امیدوارم وقتی برسه که نوشداروی بعد از مرگ سهراب نباشه !!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 0:18  توسط کانی  | 

هوا بارونیه.مثل اینکه امسال تابستونی در کار نیست.مثل دوش آبی که توی فیلمای ایرانی برای بارون ازش استفاده می کنن و قلابی به نظر میاد...اما اینجا واقعیشه.

هر روز پا میشم  با خودم میگم امروز تمیز کاری میکنم.جارو میزنم. کتاب میخونم. بیرون میرم ...ولی تا چشم باز میکنم عصره و هیچکدومشون انجام نشده...کرخم...سست و بی اراده.

امروز  صبح بازم همون تصمیم های تکراری رو گرفتم.سوی امیدی توی دلمه.شاید همه چی درست شه...شاید جارو زدم. کتاب قطور و کسل کننده م  رو باز دستم گرفتم.هر جمله ش رو باید دو سه بار بخونم اونم انگلیسی ! شاید امتحان دادم و شاید قبول هم شدم...

کور سویی داره چشمک میزنه.شاید دوباره آروم بخوابم. شاید دیگه کابوس نبینم.شاید باز چشمام مهربون بشن...

شاید... دوباره بخندم...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 0:14  توسط کانی  |