روز به روز بیشتر احساس میکنم باید جاری بشم ٬ برم ٬ به همونجاهایی که جایگاهم بود ٬ اما چه محکم دست و پام چهار میخ شده...
باید به خودم جرات بدم.جام اینجا نیست ٬ خیلی وقته موندم. داره دیر می شه...ولی سخته...وقتشه .به سمت ترس برو... باید بفهمی اون ورتر چه خبره...تاریکه ٬ نمیتونم ... برو ...نمی شه موند...نمی شه...
درس داشتیم ٬ جوک داشتیم ٬ خاطره و بحث آزاد...
آخر ترم شد و اونا باید فاغ التحصیل میشدن...وضع ورقه هاشون زیاد جالب نبود.میدونستم در طول ترم به اندازه ی لازم و کافی تلاش کردن و میدونستم میزان توانایی شون چقدره.خودم دست به کار شدم و ورقه ها شون رو کمی دستکاری کردم...
بچه ها همه - جز دو سه نفر- قبول شدن...و من از شادیشون شاد...هر چند هیچکدوم از این راز خبر ندارن !
یکی از بهترین تجربه هام بود اون ترم...و چه بچه های با معرفتی بودن اونا.
حالا بعد از اون سال ها و توی اون ور دنیا فکر کنین وقتی تلفن زنگ میزنه و یه صدای گرم و صمیمی میگه: روزتون مبارک ٬ چه مزه ای داره.
دخترکم دور و برم میپلکه.دلم برای بوسیدن لپاش لک زده.اونم گاهی احساساتی میشه و پتوم رو راست و ریست میکنه یا دستامو میبوسه.
..تب ٬ لرز...پتو ٬ رو تختی ٬ شومینه...نه هیچی گرمم نمی کنه.و از اوج سرما یهو احساس میکنم تنم خیس عرقه.و شب رو به صبح میرسونم.باز هر چند ساعت یکبار لرز حمله میکنه.
...اونم طفلک نمی دونه به من برسه ٬ به دخترکمون یا به کارهای خودش...
سال ها پیش باز همین جوری مریض شدم.تو ایران.باز تنها بودم.از صبح تب بود و لرز بود و کوفتگی...ولی به امید عصر بودم تا بیاد و به دادم برسه...اون وقت احساس تنهایی نداشتم.مریضیم رو زیاد جدی نمی گرفتم.اما این بار همراه تب و لرز اشک میریزم... خدایا بعد از من دخترکم چی میشه.بعدش هم خنده م میگیره که: چه نازک نارنجی ٬ سرما خوردگی این حرفا رو نداره...
شب بعد دوباره همون حال و همون احوال...تا صبح خواب میبینم و از خواب میپرم... دم دمای صبح تو خونه مون ٬ همون خونه ی کوچیکیهام ولوله ایه... عروسیه... همه هستن ٬ از همسایه گرفته تا فامیل.حتی مهناز هم هست ولی با همون قیافه ای که یاد آور دوستی های صمیمی کودکیمون بود.منم شکل نوجوونیهامم.
...یه سر میرم تو اتاق کناری میبینم جلوی آینه س و داره پشت چشماشو سایه میزنه.سایه ی طوسی.کنارش میشینم و از همون رنگ به پشت چشمام میزنم.آروم ازش میپرسم: تو اینجایی؟ تو اومدی؟ میگه آره.میگم: تو این سال های سال خیلی وقتا تو رو دیدم.باهات حرف زدم ٬ ولی یهو از خواب پریدم و فهمیدم همه چی خیال بوده.این بار چی؟ میگه: این بار واقعیه.به پشتش دست میکشم و لمسش میکنم.میگم میخوام مطمئن بشم این بار دروغ نیست... بغضم می ترکه .میگم آره این بار واقعیت داره ...
یهو گرمم میشه ٬ پتوم رو کنار میزنم.ای وای بازم که خواب بود...آروم سرم رو تو بالشم فرو میبرم... چقدر دلم گرفته...
ما هم هر چه خواستیم خودمون رو بهاری کنیم نشد که نشد.مثل اینکه یه تیکه از این زمستون لعنتی اون تو ها جا مونده.دیروز رفتیم چمن های خونه ی دوستمون رو زدیم.ماشین چمن زنی مثل یه اسباب بازی بود و چه رقابتی بود سر زدن چمنها و کار با ماشین و راستی راستی جه کیفی داشت زیر اون آفتاب گرم ٬ بوی چمن های تازه...
و دخترک قشنگم که آفتاب ندیده س سر از پا نمی شناسه و تو این یکی دو روز به اندازه ی روزها زیر آفتاب رفته و روی دماغش آفتاب سوخته شده و با نمک تر از قبل ...
و دل من که هوای عزیزای ایرانمو کرده و بهار هوائیش کرده و اما راه دراز است و دست ما کوتاه !