تبليغاتX
نوشدارو
تو آمدی ز دور ها و دور ها

ز سرزمین عطر ها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

ز عاجها ٬ ز ابر ها ٬ بلور ها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعر ها و شور ها...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 20:48  توسط کانی  | 

آن روزها که روزگار جوانی بود و عشق و آرزو ٬ من غرق غرور ٬ به زنانگی خویش می بالیدم...

آن روزها که جوانه های امید نشو و نمو میکردند٬  نقش عشق می کشیدیم٬ رنگش از من !کاخ خوشبختی می ساختیم ٬سنگش از من! گل نشاط می رویاندیم ٬ عطرش از من !  

امروز که عطر عشق بوی نای گرفته ٬و گل نشاط بی رمق و کاخ خوشبختی بی رونق ٬ خودم را محکوم می بینم...

                                  زنانگی ام محکومیت من است

...دخترکم ! او نیز زن است.او نیز روزی به زنانگی اش خواهد بالید.ولی به او خواهم آموخت که همیشه بهار زنانگیش باشد.از وجود خود مغرور و از عطرش سرشار...بار محکومیتش را من به دوش خواهم کشید.بگذار همیشه زن باشد.زنی آزاد نه محکوم.زنی که گذشته ای ساخته و آینده ای ترسیم میکند.نمی خواهم روزی بنویسد:

                                  زن بودنم محکومیت من است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 1:31  توسط کانی  | 

سال نو اومد و عید رفت و سیزده بدر و سبزه و ... ما همونیم که بودیم! قبل عید چنین میکنیم و چنان.عید میاد و بعد چنین نکرده و چنان نبوده همه چی میشه مثل قبل.

همیشه با خودم گفتم عجب دوره ای بدنیا اومدم و زندگیم شاهد چه تغییراتی بوده.از دوره ی محمد رضا شاه تا انقلاب و جنگ داخلی و جنگ عراق و فرو پاشی شوروی ٬طالبان در افغانستان و فیدل کاسترو در کوبا و ۹/۱۱ (یازده سپتامبر)...و...و...و...

از همعصر بودن با شاعران و هنرمندان تا شنیدن خبر فوت آنها یک به یک...

مشیری٬مصدق٬اخوان٬شاملو٬ هایده٬ دلکش...تجویدی...ممیز...

یادمه پدربزرگم همیشه برامون از حمله ی روسها و جنگ جهانی میگفت ٬از محمد علیشاه و احمد شاه قاجار تا رضا خان و ...و منم بار ها و بارها گوش میدادم و با خودم میگفتم چه زندگی متلاطمی داشته.ولی حالا فکر میکنم اگه منم به سن اون وقتای پدر بزرگم برسم چه ها دارم برای گفتن!فقط آیا نوه ی من حوصله ی شنیدنشون رو داره؟من کجا بودم و نوه م کجا خواهد بود...

دوستی میگفت: " حرف ها دارم برای نگفتن !"

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 21:7  توسط کانی  | 

لحظاتی میرسه که از خستگی آرزو میکنم کسی فقط برای نیم ساعت ازش مراقبت کنه تا من بتونم نفسی تازه کنم اما...

تا ازم دور میشه دلم میگیره ٬ تو دلم خالی میشه و دچار خلاء میشم.

امروز بردمش مهد کودک تا یکی دو ساعت با بچه های دیگه باشه و کمی به دور شدن از من عادت کنه.در حالیکه بغض کرده بود ازم جدا شد.از مهد کودک که اومدم بیرون انگار دنیا رو سرم خراب شده بود...زیر بارون اشک ریزان قدم میزدم.تو دلم خالی شده بود. رسیدم خونه.تیکه های نونی که صبح خورده بود کنار ظرف آبش...وای که چه بویی داره شلوار و بلوز تو خونه ش که هنوز جمع نشده یه گوشه افتاده...یک ربع٬ نیم ساعت...نه ۱۰ ساعت...عجب که این ساعت کند حرکت می کنه...

بلاخره اون نیم ساعتی که همیشه آرزوشو داشتم اومد.دخترکم پیشم نیست اما من استراحت نمی خوام...همون بهتر که پیشم باشه و با دلیل و بی دلیل منو از جام بلند کنه ٬ حرف بزنه و حرف بزنه...

...دو ساعت گذشته و من دیگه بی تابم...باید برم دنبالش...چه خوب که باید برم...

...چه عشقیه این ... چه عشقی...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 22:24  توسط کانی  | 

یادمه سالیان سال که همه برای اومدن عید اماده میشدیم ٬ هر سال رسم و رسومی رو تکرار میکردیم ولی چه تکرار قشنگی بود... یادش به خیر.ولی گاهی مادرم توی جزئیات دستی میبرد و تغییری میداد و میگفت: ئیم سال ده سم گوراگه . به زبان ما معنیش این بود که روال رو تغییر دادم .این تغییر برای این بود که سال جدید مثل قبلی نباشه و اون حال و هوا و بد یمنی سال قبل تکرار نشه.

امسال عید من هم با همه ی سال ها فرق داشت.سر تحویل سال نه تنها پای هفت سین نبودم بلکه توی خونه م نبودم و اصلا تو شهرم نبودم ! حتی تو کشورم هم نبودم.

حالا ببینیم با این تغییر بزرگ٬ سال جدید چه جوری میشه!

برای همه سالی پر از سلامتی و شادی و موفقیت ٬همراه با صلح و آرامش آرزو میکنم...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 0:56  توسط کانی  |