با باد ٬ هر چند سوزش چشمم را نمناک می کند.با باران ٬ هر چند می بارد و می بارد و امانم نمی دهد.
من با عشق آشتی کرده ام.عشقی که آمد و مرا در میان گرفت... در وجودم رخنه کرد...مرا با خود برد و برد...و هنوز از شورش قلبم متلاطم است و درونم آشوب...
من با سرنوشتم آشتی کرده ام. مطیعانه لحظه هایم را به دستش سپرده ام و آرام آرام نوشته هایش را زمزمه می کنم.
با او آشتی کرده ام...به یاد روزگاران دور که در آغوشش می روئیدم و سرودهایش برایم شور زندگی بود.او که ما را خواست...شاید هم نخواست... شاید می خواهد و شاید؟!!!!
با همه آشتی کرده ام.با دوستی ٬ با سرور ٬ با تبسم ٬ با لبخند ٬ با هستی.با جادوی مهر ٬ با همه...همه...ای کاش این اضطراب امانم میداد.