به هیچ چیز و هیچ کجا تعلق ندارم...
این طرف و آنطرف می رم...خودم رو به در و دیوار می زنم...
نه به جایی بند می شم و نه کسی منو نگه می داره...
...اااایییییییی روزگار
زود با محیط جدید اخت شدم.دوران نوجوانی و شروع جوانی...
روزی که باز تصمیم به عوض کردن خونه ی بعدی گرفته شد من حال مریض ها رو داشتم.انگار که عزیزم رو از دست میدادم.الان هم با گذشت سال ها و سال ها هنوز خواب ها و رویاهام تو اون خونه س .
از اون زمان با خودم عهد کردم که به هر چیزی دل نبندم.چیزای جدی تری بود برای غصه خوردن !...
یه روز نوبت به دل کندن از ایران رسید...
حالا دیگه خونسردانه خونه عوض میکنم.شهر عوض میکنم.و حواسم کاملا جمعه که بی خود به هیچی دل نبندم...فقط یه چیزای کوچولو.در حد یه کوله پشتی...توی کمدمه که نمی تونم دور بریزم...اونا بوی خوش خاطراتی رو دارن که هنوز توان دل کندن ازشون رو ندارم.
خلاصه اینجا خیلی دیدنیه !جاتون خالی...
هیچ کس مقصر نیست.هر علتی معلولی داره.هیچکس نمیخواد منفور باشه.هیچ کس نمیخواد ازش متنفر باشن.همه محبوبیت رو دوست دارن...همه میخوان خواستنی باشن.اونم زمانی کودک معصومی بوده.شکلش دادن.اونی که آموزشش داده معلم خوبی نبوده.وقتی اونم خواسته کودکش رو شکل بده از آموخته هاش بهش داده.اونم معلم خوبی نشده.این دایره همینجور می گرده.این چرخه رو تغییر دادن کار هر کسی نیست!!!!