تبليغاتX
نوشدارو
در راه زندگی

با اینهمه تلاش ٬ تمنا و تشنگی

با اینکه ناله میکشم از دل که : آب ! آب!

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد.

                                    پر کن پیاله را...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 0:11  توسط کانی  | 

مریضیم به سر اومد و دوران نقاهت هم تموم شد...

                          کی می خواد با من بجنگه؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 20:52  توسط کانی  | 

رفتم جلو آینه و به خودم زل زدم.

به موجود غریبه یی که نگام میکرد چشم دوختم.خیلی وقت بود سر صبر نگاش نکرده بودم. دنبال چشمای مهربونش گشتم... اثری ازش نبود ! حالا دو چشم بی تفاوت جلو روم بود که خطوطی از غم و کینه اونو به سمت پایین کشیده بود و ته نگاهش ته مونده ی یه اضطراب عمیق ! لبخند همیشگیش محو تر شده بود و گذر زمان خط و خطوطی رو روی پیشونی و دور لب به جا گذاشته بود...

چقدر تغییر !مگه چند سال از اون روزها گذشته؟؟؟

...ااااای ی ی  ی ی ی  ی ی ی روزگار !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 1:4  توسط کانی  | 

تنهایی چیه؟

ـ اینکه توی یه جمع بزرگ احساس کنی از همه دوری؟

ـ اینکه یه عالمه حرف نگفته تو دلت انبار شده باشه؟

ـ اینکه هیچکی معنی حرفات رو نفهمه؟

ـ اینکه موقع نیاز هیچکی درش رو برات باز نکنه؟

ـ اینکه توی یه مشت بیگانه زندگی کنی که نه فرهنگشون رو می شناسی ونه زبونشون رو میدونی؟

ـ اینکه خیلی ها رو دوست داشته باشی ولی تو برای بقیه وجود نداشته باشی؟

ـ اینکه احساس کنی همه دارن میرن و میذارنت؟

ـ اینکه حرف ها ٬ افکار و کارهات  برای همه بی تفاوت باشه؟

ـ اینکه دستی برای نوازشت نباشه؟

ـ  اینکه پشت سرت فقط خرابه س و ویرانی و جلو روت دیوار های شیشه ای؟

                                                ...

ـ اینکه احساس کنی داری محو می شی...

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 1:21  توسط کانی  | 

زندگی چیز ساده ایه.مجموعه یی از لحظات به هم پیوسته. یه مجموعه از اتفاقات...

می پیچونیمش .سختش میکنیم.سخت ترش میکنیم.اونو از یه دریچه ی تنگ میبینیم.دریچه رو تنگ تر و تنگ تر میکنیم.یه مسئله ی کوچیک به اندازه ی یه کوه بزرگ جلوه میکنه.برای نداشته هامون حرص میزنیم و داشته هامون رو نمی بینیم.

همه چی توی لحظه س.تولد در یه لحظه س و مرگ هم یک لحظه و فاصله این دو به اندازه ی یک لحظه کوتاه...

همیشه ٬ وقتایی که عاقل می شم و منطقی!!! تو ذهنم مثل یه پرنده پر میزنم میرم بالا و از بالا زندگی رو می بینم.آدما مثل مورچه های کوچک و ناتوانی میشن که در حرکتن و تو هم میلولن...اون وقت مسائل پیچیده و حل نشدنی درونم ٬ کوچیک و احمقانه بنظر میان و خودم رو چه حقیر می بینم !

واقعا اطمینانی نیست که این لحظه به لحظه ی بعدی وصل بشه.ممکنه بین راه همه چی برای همیشه تموم شه.

...تایک هفته پیش اونم بود.مثل همه ی آدم ها.جوان و شاداب.چند بار دیده بودمش.برای اون همه چی توی همون " لحظه " اتفاق افتاد.ویروس عجیبی وارد بدنش شد و قلبش رو از کار انداخت.از کریسمس تا سال نو.فقط یک هفته ! و امروز که همه زندگی عادی رو شروع کردن هنوز صداش تو گوش همکار هاشه: کریسمس مبارک...هفته ی دیگه می بینمتون!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 4:44  توسط کانی  | 

...و خداحافظیش  

           آنچنان چلچله سان است که من می خواهم

                                            دائما باز بگوید که خداحافظ و

                                                                                اما نرود!..

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 14:3  توسط کانی  | 

امروز هوا خیلی دل انگیزه.اول زمستون با این هوای معتدل این جا بی سابقه س.از صبح خونه مونده بودیم.بعد از یک ساعت التماس از خونه زدیم بیرون.اونقدر هوا لطیف بود که هر دو مون دچار نشاط شده بودیم. تا تونستیم نفس کشیدیم.

                                          ...  جا تون خا لی   ...

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت 22:28  توسط کانی  |