تاریخ مصرفش رو هم رد کرده!...
داره کم کم بو می گیره...
هیچ راهی هم برای نگه داریش نیست!
میدونی چی؟
همون چیزی که گم شده بود٬ بعد پیداش شد ٬ و ای کاش نمی شد!!!!
منو می بره به سالهایی دور... و دوباره خودم رو توی اون روزهای قشنگ بهاری می بینم که خونه مون پر بود از گلهای وحشی رنگارنگ .آفتاب درخشان توی بالکنی که اون وقتها بنظرم خیلی بزرگ می اومد.و من ٬ لبریز از احساس های شیرین کودکانه در عالم خیال به کجاها که نمی رفتم.
آره ٬حس می کنم یه " من " دیگه دوباره داره تکرار می شه .و اون وقت از اینکه روحم تو یه وجود دیگه س شاد می شم و "خودم" رو دوباره در جریان می بینم ٬ خودی که حالا زیاد نمی شناسمش!
خودی که بود٬ ولی گذشت زمان اونو تغییر داد. .قلب صاف و شفافش کم کم گرد گرفت . خنده های شیرین جاشو به اضطراب و نگرانی داد و از اون رویا های رنگارنگ در دنیای بزرگسالیش چیزی به جا نموند. وحالا فقط اون روز ها براش یه خاطره س !!
... این روز ها توی وجود این کوچولوی قشنگ٬ توی حرکات لطیف و خلاقیت هاش و در کنار خنده های شیرینش یه حال و هوای غریبی دارم...گاهی سری به اون دور دور ها می زنم...همون جا که یه دخترک کوچولوی دیگه ٬سرش گرم کشیدن نقاشیه و زیر لب ٬داره یه سرود رو زمزمه می کنه...و تا اوج رویاها بالا و بالا می ره...
فاجعه عمیق تر و بزرگ تر از اونیه که بشه چیزی گفت...
واقعا متاسفم...
آخه جان انسان ها در این کشور چقدر ارزش داره؟
همه قربانی شده اند.هم عزیزانی که مظلومانه سوختند و هم کسانی که از داغ عزیزانشون دارن می سوزن...تا کی؟
باید کلاه قرمز منگوله دار santa رو سرم می کردم...
خدایا چقدر از این مردمان ! دورم...اولش خجالت کشیدم ٬ بعدش بنظرم مضحک شده بودم.در حالیکه تمام خطوط صورتم به هم پیچیده بود همکارم اومد.گفتم نگرانشم ٬ و باز اشکام سرازیر شد.اونم که همیشه بی تفاوت بنظر می رسید با همون حالت بهم گفت بشین تو خسته یی.من که نمی دونستم منظورش چیه مطیعانه نشستم.اونم مشغول انجام دادن کار های من بود.می دونستم داره از وقت خودش برای من مایه میذاره و همین بیشتر متعجبم می کرد.با بی تفاوتی از سالها پیش گفت که بچه های اونم کوچیک بودن و اونم سر کار چه حالی داشته.آروم آروم کار میکرد و حرف میزد...این حرف های گرم و اون صورت سرد...
حالا اگرچه هنوز کریسمس ٬ اشتیاق بی حد و حصر این مردمان و این کلاه خنده دار رو درک نمی کنم ولی اینو فهمیدم که همه ی آدم ها از یه جنسن.چه مریم و پروین که دلسوزانه گوششون برای شنیدن و آغوششون برای محبت کردن باز بود و چه Mary و Brigita که زیر صورت سرد و حرکات بی تفاوتشون قلب های گرم و بزرگی دارن...
درست یادم نیست این گره کی بوجود اومد ٬ فقط میدونم الان خیلی به هم پیچیده .اوایل نمی دونستم گره س ! یه پیچ خوردگی بود و مثل همیشه زمان میخواست تا باز بشه.ولی مدت هاست که فهمیدم این یه گره ست.یه گره ی پیچیده !
درست وقتی که هیجان دارم و یا از نشاط خون تو رگهام می دوه ٬ چراغ قرمزش روشن میشه و میگه دست نگه دار .تند نرو ...و در جا حرکتم رو ساکن می کنه وباز من میمونم با یه قلب سنگین .
بال و پر را می گشایم سوی نور می روم تا قله های شوق و شور می فشانم عطر شعف می گریزم از تهی افکار دور
من به آبی ها پناه آورده ام آشنایم با سکوت دوستم با گفته ها همرهم با خاطرات ...
آبان ماه ۱۳۷۱
دستی به سر و روم کشیدم. کمی اطرافم رو نگاه کردم.کار های عقب مونده م رو انجام دادم.دوباره احساس کردم خودم شدم.نیروهای از دست رفته م تا حدی برگشته بود و رنگ و روی زندگی رو همه جا می دیدم...
...صدای زنگ تلفن...اشک ...کابوس... اضطراب...
دوباره منم ! همون منی که باز مشغوله . رنگ زندگی باز کم رنگتر شده .احساس خستگی می کنم.کسل شدم. باز ظرفای نشسته و باز اسباب بازی های ولو...
این بار چقدر می خواد طول بکشه؟؟؟
من خامشم این ترانه از توست
آن بانگ بلند صبحگاهی
وین زمزمه ی شبانه از توست
اون روزها وقتی این شعرو زمزمه می کردیم ٬ باور نداشتم که ۸ سال بعد ٬هر دو ٬باز با هم اونو زمزمه کنیم...
...می را چه اثر به پیش چشمت؟
کاین مستی شادمانه از توست
همون قدر تازه ٬ همون قدر لطیف...
کشتی مرا چه بیم دریا؟
طوفان ز تو و کرانه از توست ...