تبليغاتX
نوشدارو
گم شده بود...

چه روز ها و شبایی که بدنبالش گشتم و چه لحظاتی که به یادش اشک ریختم.

هیچ امیدی به یافتن و برگردوندنش نبود.کم کم داشت شکل یه خاطره می شد ٬ یه یاد...اونم محو و گم...

چند وقت پیش ردی ازش پیدا کردم.رفتم دنبالش. نشونی ش رو گرفتم و رفتم سراغش.

اصرار کردم که برگرده.خواهش کردم...

حالا کم کم حضور دوباره ش رو احساس می کنم.

                                          ...چه خوب که نمرده بود.

                                                       ...چه خوب که دوباره خواست برگرده.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 2:26  توسط کانی  | 

مثل اینکه نمی شه همه چی رو با هم داشت.

تا یه ذره شاد می شی ٬تو ذوقی آماده س حالتو بگیره.

تو اوج افسردگی یهو بوی امید حرکتت می ده.

حالا نمی شه دوره ی شادی کمی طولانی تر باشه؟ ما که حکمتشو نمی دونیم.کسی هست بگه :

                      چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 21:55  توسط کانی  | 

هوا تاریکه.صدای شر شر بارون بی امون شنیده میشه.

...و صدای نفسهاش آروم و ریتمیک با صدای تیک تیک ساعت قاطی شده.چهره ش معصوم تر از همیشه و لبهای قشنگش با کمی فاصله از هم دندونای ریزش رو نشون میدن.

...و من لبریز تر از همیشه و عاشق تر از هر لحظه گونه هامو به صورتش نزدیک میکنم و هوای نفسش رو می بلعم.

...و نفسش رو تنفس میکنم . کاش میتونستم دوباره ۹ (نه) ماه دیگه ٬ نه تا همیشه! اونو تو خودم نگه دارم تا مال خودم باشه ٬ فقط خودم.

...و چه عشقیه این...چه عشقی...                                                                                     

...وحالا من و بارون با هم می باریم ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 10:53  توسط کانی  | 

یه دوره ی طولانی از زندگیم  عاشق فصل پائیز بودم.مهر ماه که می شد حال و هوای منم عوض می شد ٬پر نشاط و تازه می شدم ودر عین حال آرامش خاصی پیدا می کردم.روز های ابری احساس می کردم زمین سقف داره وهمین به من احساس امنیت می داد(شاید این حس از دوران جنگ توم مونده بود ٬ چون احتمال بمباران هوایی در روزهای بارونی و ابری تا حدی کمتر بود یا شاید من فکر میکردم اینطوره!!!).

دیدن برگهای زرد و قهوه ای و خش خششون زیرقدم هام  توی راه مدرسه و بعد ها دانشگاه برام لذتی وصف نشدنی داشت...توی هوای خشک تهران٬ نم نم بارون چهره ی همیشه غبارآلود شهر رو کمی می شست .و من می تونستم  ساعتها زیر بارون راه برم و راه برم...

حالا جایی زندگی می کنم که پائیز و بهار یا زمستون تابستون نمی شناسه!همیشه بارندگیه.اوایل خیلی دل انگیز بود ولی کم کم جاش رو داد به تکرار و بعد هم دلتنگی!توی این روز های پائیزی برگها مثل یه فرش زمین رو پوشوندن و همه جا رنگه و رنگ.قرمز٬ زرد ٬ نارنجی ... هوا غالبا ابریه و آسمون همیشه سقف داره!ولی این سقف دائمی٬ زمین رو می بنده و اونو شکل زندون می کنه .

گفته بودم آدمها غیر قابل پیش بینی هستن و موقعیت های مختلف احساس متفاوتی رو در آدم ایجاد می کنن !!!! 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 21:5  توسط کانی  | 

روزگار غریبیه !

آدم ها در لحظات ٬ موقعیات و شرایط مختلف ٬عکس العمل هاشون متفاوته.روحیات یک آدم از خیلی منفی تا خیلی مثبت متغیره.

تا حالا به حالات خودتون دقت کردین؟ تغییراتتون رو دیدین؟تا چه حد غیر قابل پیش بینی هستین؟

تا به حال دیدین که یه آدم که  "خوب"  بودنش برای همه قطعیه ناگهان با یه کار غیر منتظره گذشته هاش رو زیر سوال ببره و در لیست آدم های " غیر قابل اعتماد" ثبت بشه؟

واقعا موجودات غریبی هستیم...هیچوقت نمیشه رو خودمون حساب کنیم! از اوج عزت ناگهان به قعر ذلت می افتیم و از ته گودال نه با پله ٬ بلکه با آسانسور بالا می آییم و اوج میگیریم...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 9:54  توسط کانی  | 

امروز یه عکس بزرگ ولی... از رییس جمهور روی صفحه ی اول یکی از روزنامه های پر خواننده ( خارج از ایران ) چاپ شده بود با این توضیح:

"اسراییل باید از روی نقشه جهان پاک شود!"

قضاوت شما به عنوان کسی که شناختی از مردم ایران نداره و رئیس جمهور رو نماینده ی مردم این کشور می دونه ٬ چی می تونه باشه!

*واقعا چشماشون رو بستن یا خودشون رو به رو به اون راه زدن؟؟؟!!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1384ساعت 8:50  توسط کانی  |