تبليغاتX
نوشدارو
بگذار تا  ازین  شب  دشوار  بگذریم

آنگه چه *مزده ها که به بام سحر بریم...

 

چون کیبوردم حرف"j " نداره ٬  منم از " ز" استفاده کردم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 23:29  توسط کانی  | 

امروز یه روزه.یه روز معمولی...

نه نمیخوام بگم معمولی چون صبح با هدف بیدار شدم.با هدف صبحانه خوردم.با هدف کمی از کارای عقب افتاده م رو انجام دادم.گلدونای تشنه م رو آب دادم.چند تا اهنگ قشنگ رو زمزمه کردم.

رفتم تو تراس و چند تا نفس عمیق کشیدم.بیرون رفتم و با دقت آدم ها رو نگاه کردم...امروز همه رو دیدم ٬ واضح.

و امروز یه روز دیگه س.امروز رو میخوام زندگی کنم.

میدونین امروز چه روزیه؟ روز قدر دانی از داشته های زندگیم...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 0:42  توسط کانی  | 

میگه : می خوام پرواز کنم.

میگم: نمیشه آخه ما آدمیم !

میگه: چرا آدم پرواز نمیکنه؟

میگم: ما به جاش دست و پا داریم.

میگه : آخه من میخوام برم اون بالاها...

یاد رویای همیشگی خودم میافتم. تو خواب پرواز میکردم٬ سبکبال ٬ رها...

...و حالا دوباره خودم رو در شکلی دیگه در برابر خودم میبینم...

...آخه دوست دارم پرواز کنم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 0:36  توسط کانی  | 

به خودم اومدم دیدم ساعت از ۵ گذشته.هوا داشت روشن می شد و من کماکان سنگین از افکاری دور و پریشان...

سعی کردم روی موضوع مشخصی تمرکز کنم ٬به قول دوستم: چشم سوم !اما بیشتر از چند ثانیه طول نکشید.کانالهای تلویزیون رو عوض کردم ٬برنامه ی قابل دیدنی نداشت.

دوباره ساعت رو نگاه کردم ٬ ۵:۳۰ بود.تا کی باید با این ذهن خسته دست و پنجه نرم کنم؟کاش کمی امانم میداد.تا کی باید درون این صندوقچه ی قدیمی رو کاوید؟

پتو رو به خودم پیچیدم ٬سعی کردم به یه قصه ی قدیمی فکر کنم... پلکام سنگین شدن...چشمامو باز کردم ساعت ۹ صبح بود.تنم خسته بود و ذهنم سنگین ٬ انگار اصلا نخوابیدم! یه روز دیگه شروع شده بود و من ناتوان تر از اونی بودم که خیالاتمو از واقعیات جدا کنم. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 23:46  توسط کانی  | 

مشکلات و سختیها گاهی آدم ها رو بیشتر به هم نزدیک میکنن.یادمه دوستی گله میکرد که فقط تو مراسم ختم فامیلها و دوستای قدیمی رو میبینم...

حالا که فکر میکنم می بینم آدمها احساس همدلیشون تو سختیها بیشتره.

ولی کاش تمرین میکردیم که تو شادیها هم با بقیه همراه بشیم و فقط تو مراسم ترحیم یا بیمارستان ها با هم تجدید دیدار نکنیم !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 1:48  توسط کانی  | 

عجب اعتیادی میاره این وبلاگ نویسی و وبلاگ خونی.

چه چیزی اینقدر جذبمون میکنه که اینهمه وقت براش میذاریم؟

من دوست دارم ناشناخته باشم.افکارمو مینویسم.میدونم بدون شناخت ظاهری قضاوت میشم.میدونم گاهی مهم نیست چه جوری قضاوت میشم و میدونم میتونم خودم باشم بی هیچ قید و بندی.

و واقعا دنیای ارتباطات چقدر وسیعه.خوشحالم که توی این دوره زندگی میکنم و جای مادر بزرگهام ویا مادر های اونا نیستم. 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 8:44  توسط کانی  | 

هر روز صبح که از خواب بیدار میشم به خودم میگم امروز ۲تا انتخاب داری٬ میخوای امروز رو خوب شروع کنی یا فقط منفی ها رو ببینی و روزت رو خراب کنی...

این مطلب رو جایی خونده بودم.

شمام کار منو بکنید ٬ بماند که بعضی روزها اصلا حوصله ندارم به انتخاب فکر کنم ولی گاهی موثره.

واقعا بعضی وقتها با کمی تلقین و تفکر می شه اوضاع رو بهتر کرد و  امید رو تو زندگی راه داد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 21:0  توسط کانی  | 

امروز هم باز اومده بود سرا غم.خودم فهمیدم خبریه!

وقتی میاد٬ حتما چیزی رو همراه داره.میاد و سنگین توم رخنه میکنه٬به همه جای وجودم سرک میکشه٬فکرم٬ قلبم٬ روحم٬ دستها و پاهام و حتی نگاهم.

وقتی میاد٬ همه چی بی حرکت میشه٬ زندگیم رو یه پرده ی تار می پوشونه و تا رفتنش محو و محوتر می شم.

وقتی میاد٬توانم رو می بره٬امیدم رو میکشه و اشتیاقم رو در هم میشکنه.

...وقتی میره٬تازه به خودم میام و می فهمم که این بار تموم شد ولی تا بار بعد فرصت زیادی ندارم.باید همه چی  رو دوباره حرکت بدم و تکه خورده ها ی امیدم رو دوباره کنار هم بذارم...  

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 9:37  توسط کانی  | 

امروز یکی از روزهای پاییزی سال هشتادو چهاره  و من می خوام بنویسم.

هوا همون بوی پاییز ۷۴ رو داره ولی...

من دیگه اون دختر پر شر و شوری که بوی عشق می تونست هرلحظه وجودش رو لبریز کنه نیستم٬من دیگه اون دختر دلخواه و دوست داشتنی که هر چی رو میخواست بدست میاورد نیستم٬من دیگه اون دختر آزاد و بی مسئولیتی نیستم که فکر میکرد دستوپاش بسته س!

امروز من یه زنم.در آستانه ی میانسالی.یه مادر با کوله باری سنگین از مسئولیت.دیگه خواستنی نیستم٬دیگه بلند پرواز نیستم٬وحالا واقعا دست و پام بسته س!

امروز دیگه از پرواز خیال و افکار خاص و نقد و تحلیل های فلسفی خبری نیست.دیگه روشنفکر بازی ها و ایده های نوین جاشون رو به دلشوره های مادرانه دادن.نمی تونی فکر کنی چون قبلا فکرت اشغال شده٬نمی تونی ادغا کنی چون مدعی داری و نمی تونی اون دور دور ها بری چون همین نزدیکی ها به زنجیری...

و چقدر دلم برای خودم بودن تنگ شده... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 0:31  توسط کانی  |