آنگه چه *مزده ها که به بام سحر بریم...
چون کیبوردم حرف"j " نداره ٬ منم از " ز" استفاده کردم.
نه نمیخوام بگم معمولی چون صبح با هدف بیدار شدم.با هدف صبحانه خوردم.با هدف کمی از کارای عقب افتاده م رو انجام دادم.گلدونای تشنه م رو آب دادم.چند تا اهنگ قشنگ رو زمزمه کردم.
رفتم تو تراس و چند تا نفس عمیق کشیدم.بیرون رفتم و با دقت آدم ها رو نگاه کردم...امروز همه رو دیدم ٬ واضح.
و امروز یه روز دیگه س.امروز رو میخوام زندگی کنم.
میدونین امروز چه روزیه؟ روز قدر دانی از داشته های زندگیم...
میگم: نمیشه آخه ما آدمیم !
میگه: چرا آدم پرواز نمیکنه؟
میگم: ما به جاش دست و پا داریم.
میگه : آخه من میخوام برم اون بالاها...
یاد رویای همیشگی خودم میافتم. تو خواب پرواز میکردم٬ سبکبال ٬ رها...
...و حالا دوباره خودم رو در شکلی دیگه در برابر خودم میبینم...
...آخه دوست دارم پرواز کنم...
سعی کردم روی موضوع مشخصی تمرکز کنم ٬به قول دوستم: چشم سوم !اما بیشتر از چند ثانیه طول نکشید.کانالهای تلویزیون رو عوض کردم ٬برنامه ی قابل دیدنی نداشت.
دوباره ساعت رو نگاه کردم ٬ ۵:۳۰ بود.تا کی باید با این ذهن خسته دست و پنجه نرم کنم؟کاش کمی امانم میداد.تا کی باید درون این صندوقچه ی قدیمی رو کاوید؟
پتو رو به خودم پیچیدم ٬سعی کردم به یه قصه ی قدیمی فکر کنم... پلکام سنگین شدن...چشمامو باز کردم ساعت ۹ صبح بود.تنم خسته بود و ذهنم سنگین ٬ انگار اصلا نخوابیدم! یه روز دیگه شروع شده بود و من ناتوان تر از اونی بودم که خیالاتمو از واقعیات جدا کنم.
حالا که فکر میکنم می بینم آدمها احساس همدلیشون تو سختیها بیشتره.
ولی کاش تمرین میکردیم که تو شادیها هم با بقیه همراه بشیم و فقط تو مراسم ترحیم یا بیمارستان ها با هم تجدید دیدار نکنیم !!!
چه چیزی اینقدر جذبمون میکنه که اینهمه وقت براش میذاریم؟
من دوست دارم ناشناخته باشم.افکارمو مینویسم.میدونم بدون شناخت ظاهری قضاوت میشم.میدونم گاهی مهم نیست چه جوری قضاوت میشم و میدونم میتونم خودم باشم بی هیچ قید و بندی.
و واقعا دنیای ارتباطات چقدر وسیعه.خوشحالم که توی این دوره زندگی میکنم و جای مادر بزرگهام ویا مادر های اونا نیستم.
این مطلب رو جایی خونده بودم.
شمام کار منو بکنید ٬ بماند که بعضی روزها اصلا حوصله ندارم به انتخاب فکر کنم ولی گاهی موثره.
واقعا بعضی وقتها با کمی تلقین و تفکر می شه اوضاع رو بهتر کرد و امید رو تو زندگی راه داد.
وقتی میاد٬ حتما چیزی رو همراه داره.میاد و سنگین توم رخنه میکنه٬به همه جای وجودم سرک میکشه٬فکرم٬ قلبم٬ روحم٬ دستها و پاهام و حتی نگاهم.
وقتی میاد٬ همه چی بی حرکت میشه٬ زندگیم رو یه پرده ی تار می پوشونه و تا رفتنش محو و محوتر می شم.
وقتی میاد٬توانم رو می بره٬امیدم رو میکشه و اشتیاقم رو در هم میشکنه.
...وقتی میره٬تازه به خودم میام و می فهمم که این بار تموم شد ولی تا بار بعد فرصت زیادی ندارم.باید همه چی رو دوباره حرکت بدم و تکه خورده ها ی امیدم رو دوباره کنار هم بذارم...
هوا همون بوی پاییز ۷۴ رو داره ولی...
من دیگه اون دختر پر شر و شوری که بوی عشق می تونست هرلحظه وجودش رو لبریز کنه نیستم٬من دیگه اون دختر دلخواه و دوست داشتنی که هر چی رو میخواست بدست میاورد نیستم٬من دیگه اون دختر آزاد و بی مسئولیتی نیستم که فکر میکرد دستوپاش بسته س!
امروز من یه زنم.در آستانه ی میانسالی.یه مادر با کوله باری سنگین از مسئولیت.دیگه خواستنی نیستم٬دیگه بلند پرواز نیستم٬وحالا واقعا دست و پام بسته س!
امروز دیگه از پرواز خیال و افکار خاص و نقد و تحلیل های فلسفی خبری نیست.دیگه روشنفکر بازی ها و ایده های نوین جاشون رو به دلشوره های مادرانه دادن.نمی تونی فکر کنی چون قبلا فکرت اشغال شده٬نمی تونی ادغا کنی چون مدعی داری و نمی تونی اون دور دور ها بری چون همین نزدیکی ها به زنجیری...
و چقدر دلم برای خودم بودن تنگ شده...