من میروم
پس هســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــتم...
+
نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 20:29  توسط کانی
|
فردا چه میشود؟
نگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــراااااااااانم...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 12:2  توسط کانی
|
همه چیز نیمه کاره س...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 22:32  توسط کانی
|
متشکرم زندگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی...
+
نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 22:0  توسط کانی
|
چیزی در درونم فرو میریزد...
چیزی که جنسش آشناست...بویش را میشناسم...
و فکر میکردم فراموشش کرده ام!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 0:23  توسط کانی
|
گوشی رو برداشت...
خودش از صداش دورتر بود...
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 2:27  توسط کانی
|
اشتیاق و اضطراب...
درست وقتی که از اشتیاق وجودم لبریزه قلبم از اضطراب به سینه م می کوبه...
مثل یه خوابه این سفر...گاهی رویاس و گاهی کابوس...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 1:41  توسط کانی
|
چیکار کنم با این روز های پر از دلتنگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دلتنگی
دلتنگی
دلتنگی
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 2:53  توسط کانی
|
باز چه خبره؟
زنده ها میمیرن...زنده ها با مرده ها قاطی میشن...با مرده ها ازدواج می کنم...
دلتنگش میشم...
دلم میشکنه...آرزو هامو خواب میبینم...
بهم میگه هنوز هستم...
خواب...خواب...خیال...
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 21:59  توسط کانی
|
واقعا دلم براش تنگه...
خیلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی...
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 3:22  توسط کانی
|